الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )
132
نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )
( 1 ) فصل دهم / شهادت دو فرزند مسلم بن عقيل رضى اللّه عنه شيخ صدوق - رحمه اللّه - در امالى روايت كرده است از پدرش از على بن ابراهيم از پدرش از ابراهيم بن رجاء از على بن جابر از عثمان بن داود هاشمى از محمد بن مسلم از حمران بن اعين از ابى محمد نام كه از مشايخ اهل كوفه بود گفت : چون حسين بن على عليهما السّلام شهيد گرديد دو پسر خردسال از اردوى او اسير شدند و آنها را نزد عبيد الله آوردند عبيد الله زندانبان را بخواست و گفت : اين دو پسر را بگير و نگاهدار و از خوراك خوب و آب سرد به آنها نخوران و ننوشان و در زندان بر آنها تنگ گير . و اين دو پسر روز روزه داشتند و چون شب مىشد دو قرص نان جو و كوزهء آب براى آنها مىآورد و چون بسيار ماندند چنان كه سالى بر آمد يكى از آنها به برادر خود گفت : در زندان بسيار مانديم و نزديك است عمر ما بسر آيد و بدن ما بپوسد وقتى اين پيرمرد بيايد با او بگوى ما كيستيم قرابت ما را با محمد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بازنماى ، باشد كه ما را در طعام گشايشى دهد و آشاميدنى ما را بيشتر كند . ( 2 ) چون شب شد پيرمرد آن دو گردهء نان جو و كوزهء آب را بياورد پسر كوچكتر گفت : اى شيخ ! محمد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را مىشناسى ؟ گفت : چگونه نشناسم كه او پيغمبر من است . گفت جعفر بن ابى طالب را مىشناسى ؟ گفت : چگونه او را نشناسم كه خداوند او را دو بال داد تا با فرشتگان پرواز كند چنان كه خواهد . گفت : على بن ابى طالب عليه السّلام را مىشناسى ؟ گفت : چگونه نشناسم على عليه السّلام را كه پسر عم و برادر پيغمبر من است . گفت : اى شيخ ما از خانوادهء پيغمبر تو محمد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و فرزندان مسلم بن عقيل بن ابى طالبيم و در دست تو اسير ماندهايم اگر از تو خوراكى نيكو خواهيم به ما نمىدهى و آب سرد نمىنوشانى و در زندان بر ما تنگ گرفتهاى . زندانبان بر پاى آنها افتاد و مىگفت : جان من فداى شما و روى من سپر بلاى شما اى